|
برخیز و می بریز که پاییز میرسد بشتاب ای نگار که نشاط نیز میرسد یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون دور از دیار و یارم و پاییز میرسد ساقی بهوش باش که بیهوشیام دواست افسوس باده خاطره انگیز میرسد تا بزم هست جمله حریفند وهمنفس هنگام رزم کار به پرهیز میرسد تا یاد میکنم ز اسیران در قفس اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد گرمیوه امید نیامد به دست ما دست شما به در دل آویز میرسد برخیز و موج را به نگون ساریاش مبین دریادلا که نوبت آن خیز میرسد + روايت شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 2:44 بعد از ظهر راوي فربد |
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم كوشش رود به دریا شدنش می ارزد كیستم ؟ … باز همان آتش سردی كه هنوز حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد سالها گرچه كه در پیله بماند غزلم صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد + روايت شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 2:42 بعد از ظهر راوي فربد |
وقتی که خواب نیست،ز رویاسخن مگو....آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو هدیه برادر بزرگوارم استاد محمودی از سایت شعرهای ناب ناب + روايت شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 2:37 بعد از ظهر راوي فربد |
سلام دوباره به تمام دوستانم خیلی وقت بود قرار گذاشتم که چند داستان کوتاه به نتایج آن را براتون بزارم امروز ۹ داستان را گذاشتم شاید باید مانند سریال می کردم ولی من به بازی زیاد علاقه ندارم سعی می کنم درست بازی کنم این ۹ داستان پر از پند است امیدوارم شما به دیده خنده آن نگاه نکنید و عمقی به آن نگاه کنید دوستدار شما (( فربد)) + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:32 قبل از ظهر راوي فربد |
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته، ادعا نداشته نباش. + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:26 قبل از ظهر راوي فربد |
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد! نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند. + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:25 قبل از ظهر راوي فربد |
درس هفتم توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن… نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين. + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:24 قبل از ظهر راوي فربد |
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون… نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن. + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:23 قبل از ظهر راوي فربد |
يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن! يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!! نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند. + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:22 قبل از ظهر راوي فربد |
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ……………! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد. + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:20 قبل از ظهر راوي فربد |
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون - رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟! نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد. + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:18 قبل از ظهر راوي فربد |
درس دوم يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:16 قبل از ظهر راوي فربد |
يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم ... منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن» نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه. + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:15 قبل از ظهر راوي فربد |
کاش چونان شمع می توانستم بر بالینت بسوزم تا به تو گرمی ببخشم ، چو نان پروانه دورت بگردم تا از تو پرستاری کنم و چو نان بلبل عشق را برایت بسرایم تا درد ها و غمها را فراموش کنی ولی افسوس شمعی دور از تو ام که سوختنم را فایده ای نیست پروانه ای که می گردم ولی بیهوده ... و بلبلی خاموش که باید سکوت کند .! + روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 0:54 قبل از ظهر راوي فربد |
آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت واژه امید از چشمان من دزدید و رفت او که عمری با غزل های دلم خو کرده بود عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت کوچه گوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت دفتر غم های من در پیش چشم ش باز بود خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت گر چه او مرهم نشد بر زخم های قلب من روی زخم کهنه ام مشتی نمک پاشید و رفت گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت + روايت شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 4:39 بعد از ظهر راوي فربد |
سازندهترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن هدیه سبز رها خانم به سایت (http://www.jazireye2.blogfa.com/) + روايت شده در دوشنبه ششم مهر 1388 5:59 بعد از ظهر راوي فربد |
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ، شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ، مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني نمی بینی ولی گرمای قلب اون است که می زاره بری شاید کلام عشق همینه یکی که قلبش برای ۲ تا جسم مس تپه بی آنکه دیده بشود + روايت شده در دوشنبه ششم مهر 1388 5:24 بعد از ظهر راوي فربد |
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم + روايت شده در جمعه سوم مهر 1388 2:23 قبل از ظهر راوي فربد |
+ روايت شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 4:6 قبل از ظهر راوي فربد |
یک عمر نوشتم من ! وای از غم
رسوائی
یک عمر سرودم ، من از دل شیدائی یک عمر زدم آتش بر این دل تنها
من
تا سوزد و سازد با تنهائی و بی تابی یک عمرنوشتم یار ، یک عمر نوشتم
تو
یک عمر سرودم من تنها نُت رسوایی آن شور و همه مستی ، آن عشق و همه هستی
فرسوده و گنگم کرد در بی سر و سامانی یک عمر نشستم شاید که تو باز آئی
چشمم
به رهت خشکید امّا تو نمی آئی ؟ دیگر شده ام مایوس آخر تو کجا مانده ای
؟
من مانده ام و یادت در کلبه تنهائی یک عمر شدم لیلی یک عمر شدم
شیرین
شاید که رسد از راه مجنونی و فرهادی امّا اصف و حسرت ، این ها همه اوهام
است
دیگر تو نمی آئی؟ ..... دیگر تو نمی آئی؟ امشب شب آخر بود ، دیگر قلمم خشکید
قلبم ز تپش ایستاد ؛ روحم ز تنم بگریخت فردا سر خاک من بازم تو نخواهی
بود + روايت شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 5:9 بعد از ظهر راوي فربد |
میان رفتن من و ماندن دو راهی و
تردید
حکایت من و تو داستان دو
بید و از خودم گله دارم که ساده دل
بستم
از کسی که دل مرا نفهمید تمام دیشب و امروز فکر می
کردم
به فرصتی که دوباره نمی شود تمدید چهار شنبه گرمی دوباره می
آید
دلم هوای تو را کرد و شعر های سپید دوباره ثانیه ها بی تو تنگ می
گذرد
بغض یخ زده ای می کند مرا
تهدید یکی نمانده و یکی مانده ، آه امّا
حیف
کلاغ قصه ما هم به خانه اش نرسید + روايت شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 5:6 بعد از ظهر راوي فربد |
به شانه ام میزن که برف را تکانده باشد چه سود تکاندن برف از شانه آدم برفی + روايت شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 4:0 قبل از ظهر راوي فربد |
همیشه یکی هست که درد دلت را بشنود ولی ..... وای به حال روزی که همان یکی ، بشود درد دلت + روايت شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 7:7 بعد از ظهر راوي فربد |
روزگاری خورشید زندگی من از پشت پنجره، احساس تو طلوع می کرد و تپش قلب من با تپش پنجره ها یکی بود و من چه بی پروا عشق و امید را پشت پنجره ها جستجو می کردم ؟ امّا امروز چه شد ! که پنجره ها ؛ برای همیشه بسته شد و خورشید زندگی ام غروب کرد ...؟ + روايت شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 5:59 بعد از ظهر راوي فربد |
به من آموختند
به چیزی که به من تعلق ندارد
فکر نکنم ولی
او آمد و ناگهان تمام فکر و ذهنم شد بی انکه بخواهم به آمدنش فکر کنم + روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 2:25 قبل از ظهر راوي فربد |
بازی روزگار را نمی فهمم من تو را دوست دارم تو دیگری را دیگری مرا و همه ی ما تنهاییم + روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 2:18 قبل از ظهر راوي فربد |
قصه ها این جوری شروع می شود : یکی بود ، یکی نبود مهّم نیست ، کی بود و مهّم نیست ، که کی هم نبود حیف که هیچ وقت این یکی با اون یکی نبود . . . . آره حیف که این یکی با اون یکی نبود + روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 2:13 قبل از ظهر راوي فربد |
بوسه یعنی وصل شیرینی 2 لب بوسه یعنی عشق در اعماق شب بوسه یعنی لذّت در دلداگی ،لذّت از شب ،لذّت از دیوانگی بوسه یعنی آغازی برای ما شدن لحظه ای با دلبری تنها شدن بوسه یعنی قلب تو از آن من بوسه یعنی ........ تو همیشه مال من + روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 1:25 قبل از ظهر راوي فربد |
یکی بود ، یکی نبود اون که بود تو بودی و اونکه تو قلب تو نبود من بودم یکی خواست و یکی نخواست اون که خواست ، تو بودی و اونکه نخواست از تو جدا شود ، من بودم یکی گفت و یکی نگفت اونکه نگفت دوستم داری تو بودی؟ اونکه نگفت جز تو به کسی دوستت دارم من بودم ...! + روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 1:7 قبل از ظهر راوي فربد |
سلام دوستان می خواستم ازتان یک نظر بسنجم ببینم من چند داستان کوتاه دارم که تا به حال در هیچ کدام از سایت ها نمونه اش یا ندیدم یا خیلی شبیه آن نبوده خواستم اول ازتان نظر بخواهم ببینم این داستان ها را بزارم یا نه همینجوری ادامه بدیم در شعر و نثر این را هم گفتم چون براتان ارزش والائی قائلم خواهش می کنم نظراتتان را هر چند کوتاه بدهید + روايت شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 5:31 قبل از ظهر راوي فربد |
|