|
و آنگاه كه در طلوع سپيد تو، ديدم كه كاسه هاي شكسته رهگذران خسته را با جام بخشايشت پر مي كني دريافتم هنوز اميد را مي توان باور داشت
خستگي را خسته كرد...
پس كومه وجودي خويش را پياده كردم تا بتواند براي به تو رسيدن آماده شود ،هنوز مي توان نگاه خسته چوپاني كه عاشقانه بي آنكه گوسپندانش بداند از انها مراقبت كند را پرستش كرد ،هنوز گرگ گله مي تواند دور بماند از من و تو زيرا كسي نگهدار ماست كه عاشقانه دوستمان دارد
و من بيشتر از گذشته قدر لحظه لحظه تو را مي دانم لحظه هايي كه به عشق تو سپري شد ، لحظه هايي كه براي رسيدن به تو از درياي مغرب گذشتم و دريا با تمامي امواجش كه مانند شلاق استبدادي بر من مي زد نتوانست ذره اي نا اميدم كند زيرا خود را به چوپاني سپرده بودم كه براي يافتن و نگه داشتن گله اش از هيچ كمكي دريغ نمي كند.
آري ،امروز روز ديگري است روزي كه مي خواهم تمامي شاخه هاي گل مريم را برايت قرباني كنم.
امروز تمام شد و امشب آمد اري امشب با باران آمد از ابر پرسيدم دليل گريه ات در شب رسيدن به يارم چيست ؟
چه گفت ابر جز راز عشق
ابر را باور كردم چون يقين داشتم براي رسيدن به درياي كرامت مهربانيت بايد خالي شد از هر چه جز تو است پس خود را خالي كردم و تنها كالايي كه برداشتم عشق تو بود و ياد نام آور تو
امشب مي خواهم هنگام باريدن باران كنار ساحل بروم و با باريدن باران اسمت را كنار ساحل دريا در روي ماسه هايي كه آسمان آنها را غسل داده بنويسم
من يارايي ندارم كه تنها بنويسم پس خدا را به كمك طلبيدم تا بنويسد ..
آخر مي خواهم چيزي باشد كه تو را هر لحظه بوسه باران كند كه از جنس انسان نباشد...
مي خواهم دريا امواجش را براي بوسه باران تو بفرستت ، مژده اي ! پري هاي دريايي با زيباترين لباس هايشان به پيشوازت بيايند !
تو را دوست دارم و مي دانم خدا نيز گريه هايم را به پيشواز آمدنت پاس مي دارد آخر ديگر ذره اي از ريا در اين اشكها نيست چون فقط تو را فرياد مي زند ، حال تو مي خواهي نشنو من فرياد مي زنم شايد زمين فريادم را بشنود و با زلزله اي تو را به خود آورد نمي گويم دوستت دارم نمي گويم كه مي پرستمت مي گويم مقدسي هستي كه بعد از صاحب حق پرستيدنت هم كم است آخر امشب سند بودنت را به نام من زدند امشب تمامي سكوتت را نمي دانم چگونه بايد جبران كنم زماني كه حتي درختان سروي كه در برابر چله زمستان ذره اي سر خم نكردند چگونه شد كه با شنيدن نامت سر خم كرد و شكست ؛
حال ببين من چگونه در برابرت دارم طاقت ميارم چون تو را مانند نوري مي دانم كه تو آنرا در من تاباندي حال كه دير رسيدم مگر جرم بزرگي دارم كه دير آمدم اگر دير آمدم چه عيبي دارد حال كه آمدم براي با تو نغمه خواندن آمدم (دوستت دارم)
آري دوستت دارم بيش از صداي پرستو ها كه براي آمدن بهار 600000 كيلومتر پرواز كردند تا آمدن بهار را مژده دهند ببين فرياد من را كه چه گونه به تمسخر مي گيرند ولي چه عيبي دارد كساني به تمسخر مي گيرند كه در اين وادي راويانان شب پرستان هستندو نمي دانند عشق ميانمان چه معنايي دارد آنها مي گويند : كه حديث آشنايي جرم است و آري اين كور دلان را به وادي فراموشي سپردم چون همواره در تله لو گهواره به من يادآوري مي كردي كه بي وفايي جرم است و اين را تو در گوش هايم جاي دادي آري چه بسيار حرفهايي كه بخاطر تو به جان سپردم پس حالا بيا و من را در اين انتظار سبزت بر چمنزار زندگي ام هستي باش براي علت معلولم...
سالها انتظار سبزت بس است مي دانم كه از هاله نور كه خدا به من وعده داد مي آيي پس روز آمدنت را طلا كوب اذهان عموم مردم جهان مي كنم...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر
توسط فربد
|
|