تبليغاتX
فراری از جاده

فراری از جاده

برخیز و می بریز که پاییز می‌رسد بشتاب ای نگار که نشاط نیز می‌رسد یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون دور از دیار و یارم و پاییز می‌رسد

 ساقی بهوش باش که بیهوشی‌ام دواست افسوس باده خاطره انگیز می‌رسد تا بزم هست جمله حریفند

 وهمنفس هنگام رزم کار به پرهیز می‌رسد تا یاد می‌کنم ز اسیران در قفس اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد

 گرمیوه امید نیامد به دست ما دست شما به در دل آویز می‌رسد

برخیز و موج را به نگون ساری‌اش مبین دریادلا که نوبت آن خیز می‌رسد

+ روايت شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 2:44 بعد از ظهر راوي فربد |


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

 و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد

 گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم كوشش رود به دریا شدنش می ارزد كیستم ؟ …

باز همان آتش سردی كه هنوز حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

 دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد نگهش دار،

به موسی شدنش می ارزد سال‌ها گرچه كه در پیله بماند غزلم صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد

+ روايت شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 2:42 بعد از ظهر راوي فربد |


وقتی که خواب نیست،ز رویاسخن مگو....آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو

پائیزهابه دور وتسلسل رسیده اند......ازباغ های سبزشکوفا،سخن مگو

دیری است دیده غیرحقارت ندیده است.....بیهوده ازشکوه تماشا،سخن مگو

یادازشراب ناب مکن،آتشم مزن.....خشکیده بیخ تاک،حریفا!سخن مگو

چون نیک بنگری،همه زو بیوفاتریم....بامن ز بیوفایی دنیا،سخن مگو

باآن که بسته است به نابودی ات کمر.....ازمهر وآشتی ومداراسخن مگو

آری هنوزپاسخ آن پرسش بزرگ......باشام آخراست ویهودا،سخن مگو

این باغ مزدکی است،بهل باغ عیسوی....حرف ازبشربزن،زچلیپاسخن مگو

ظلمت صریح باتوسخن گفت،پس تو هم.....باشب به استعاره و ایما،سخن مگو

خورشیدمابه چوبه ی اعدام بسته شد......ازصبح وآفتاب دراین جاسخن مگومگو

                                                         هدیه برادر بزرگوارم استاد محمودی از سایت شعرهای ناب ناب

+ روايت شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 2:37 بعد از ظهر راوي فربد |


سلام دوباره به تمام دوستانم

خیلی وقت بود قرار گذاشتم که چند داستان کوتاه به نتایج آن را براتون بزارم امروز ۹ داستان را گذاشتم شاید باید مانند سریال می کردم ولی من به بازی زیاد علاقه ندارم سعی می کنم درست بازی کنم

این ۹ داستان پر از پند است امیدوارم شما به دیده خنده آن نگاه نکنید و عمقی به آن نگاه کنید

دوستدار شما

(( فربد))

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:32 قبل از ظهر راوي فربد |


 

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته، ادعا نداشته نباش.

 

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:26 قبل از ظهر راوي فربد |


 

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند.

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:25 قبل از ظهر راوي فربد |


درس هفتم

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟ مرد: آره.زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره. زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخريمدوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره. مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم. خداحافظ.مرد: خداحافظ. بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين.

 

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:24 قبل از ظهر راوي فربد |


 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد. دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن.

 

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:23 قبل از ظهر راوي فربد |


 

يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن! يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند.

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:22 قبل از ظهر راوي فربد |


 

من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ……………!

من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:20 قبل از ظهر راوي فربد |


 

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون - رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد.

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:18 قبل از ظهر راوي فربد |


درس دوم

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر
روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»

نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدی.

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:16 قبل از ظهر راوي فربد |


 

يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم ... منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»

نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 1:15 قبل از ظهر راوي فربد |


کاش چونان شمع می توانستم بر بالینت بسوزم تا به تو گرمی ببخشم ،

چو نان پروانه دورت بگردم تا از تو پرستاری کنم

و چو نان بلبل عشق را برایت بسرایم تا درد ها و غمها را فراموش کنی

ولی افسوس شمعی دور از تو ام که سوختنم را فایده ای نیست

پروانه ای که می گردم

ولی بیهوده ...

و بلبلی خاموش که باید سکوت کند .!

+ روايت شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 0:54 قبل از ظهر راوي فربد |


آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت

                                                     واژه امید از چشمان من دزدید و رفت

او که عمری با غزل های دلم خو کرده بود

                                                     عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت

کوچه گوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش

                                                     هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت

دفتر غم های من در پیش چشم ش باز بود

                                                     خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت

گر چه او مرهم نشد بر زخم های قلب من

                                                      روی زخم کهنه ام مشتی نمک پاشید و رفت

گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود

                                                                   وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت

+ روايت شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 4:39 بعد از ظهر راوي فربد |


سازنده‌ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن
پرمعني‌ترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر
عميق‌ترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.
بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش.
سركش‌ترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه‌ترين كلمه من است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.
با نشاط‌ترين كلمه کار است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش
سازنده ترين كلمه صبز است... براي داشتنش دعا كن.
روشن ترين كلمه امید است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين كلمه حسرت است ... آن را نخور.
تواناترين كلمه دانش است .... آن را فراگير
محكم ترين كلمه پشتکار است ... آن را داشته باش.
سمي ترين كلمه شانس است ... به اميد ان نباش.
لطيف ترين كلمه لبخند است ... آن را حفظ كن.
ضروري ترين كلمه تفاهم است ... آن را ايجاد كن.
سالم‌ترين كلمه سلامتی است ... به آن اهميت بده.
اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
دوستانه ترين كلمه رفاقت است.... از آن سوء استفاده نكن.
زيباترين كلمه راستی است ... با آن رو راست باش.
زشت ترين كلمه دورویی است ... يك رنگ باش.
ويرانگر ترين كلمه تمسخر است ... دوست داري با تو چنين شود؟
موقررترين كلمه احترام است .... برايش ارزش قايل شود.
آرامترين كلمه آرامش است ... به آن برس.
عاقلانه ترين كلمه احتیاط است ... حواست رو جمع كن.
دست و پاگير ترين كلمه محدودیت است .... اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت ترين كلمه غیر ممکن است .... وجود ندارد.
مخرب ترين كلمه شتابزدگی است ... مواظب پلهاي پشت سرت باش.
تاريك ترين كلمه نادانی است ... آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترين كلمه اضطراب است ... ان را ناديده بگير.
صبور ترين كلمه انتظار است .... منتظرش بمان.
بي ارزش تري كلمه بخشش است ... سعي خود را بكن.
قشنگ ترين كلمه خوشرویی است ... راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه پاکیزگی است ... اصلا سخت نگير.
رساترين كلمه وفاداری است .... سر عهدت بمان.
تنها ترين كلمه گوشه گیری است ... بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
محرك ترين كلمه هدفمندی است ... زندگي بدون هدف؛ روي آن است.
و هدفمند ترين كلمه موفقیت است.... پس پيش به سوي آن

هدیه سبز رها خانم به سایت  (http://www.jazireye2.blogfa.com/)

+ روايت شده در دوشنبه ششم مهر 1388 5:59 بعد از ظهر راوي فربد |


شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ،

 شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه

 و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،

مطمئن باش يه كسي شب ها

 به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني

نمی بینی ولی گرمای قلب اون است که می زاره بری شاید کلام عشق همینه یکی که قلبش برای ۲ تا جسم مس تپه بی آنکه دیده بشود

+ روايت شده در دوشنبه ششم مهر 1388 5:24 بعد از ظهر راوي فربد |


نگاه ساکت باران

 به روی صورتم دزدانه می لغزد

 ولی باران نمی داند

 که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم

 ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

+ روايت شده در جمعه سوم مهر 1388 2:23 قبل از ظهر راوي فربد |


+ روايت شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 4:6 قبل از ظهر راوي فربد |


یک عمر نوشتم من ! وای از غم رسوائی

                                                             یک عمر سرودم ، من از دل شیدائی

یک عمر زدم آتش بر این دل تنها من

                                                              تا سوزد  و سازد با تنهائی و بی تابی

یک عمرنوشتم یار ، یک عمر نوشتم تو

                                                              یک عمر سرودم من تنها نُت رسوایی

آن شور و همه مستی ، آن عشق و همه هستی

                                                               فرسوده و گنگم کرد در بی سر و سامانی

یک عمر نشستم شاید که تو باز آئی

                                                              چشمم به رهت خشکید امّا تو نمی آئی ؟

دیگر شده ام مایوس آخر تو کجا مانده ای ؟

                                                               من مانده ام و یادت در کلبه تنهائی

یک عمر شدم لیلی یک عمر شدم شیرین

                                                                شاید که رسد از راه مجنونی و فرهادی

امّا اصف و حسرت ، این ها همه اوهام است

                                                                دیگر تو نمی آئی؟ ..... دیگر تو نمی آئی؟

امشب شب آخر بود ، دیگر قلمم خشکید

                                                                قلبم ز تپش ایستاد ؛ روحم ز تنم بگریخت

فردا سر خاک من بازم تو نخواهی بود

                                                                می دانم و می سوزم ... می میرم و می دانم

+ روايت شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 5:9 بعد از ظهر راوي فربد |


میان رفتن من و ماندن دو راهی و تردید

                                                       حکایت من و تو داستان دو بید

و از خودم گله دارم که ساده دل بستم

                                                        از کسی که دل مرا نفهمید

تمام دیشب و امروز فکر می کردم

                                                        به فرصتی که دوباره نمی شود تمدید

چهار شنبه گرمی دوباره می آید

                                                        دلم هوای تو را کرد و شعر های سپید

دوباره ثانیه ها بی تو تنگ می گذرد

                                                        بغض یخ زده ای می کند مرا تهدید

یکی نمانده و یکی مانده ، آه امّا حیف

                                                        کلاغ قصه ما هم به خانه اش نرسید

+ روايت شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 5:6 بعد از ظهر راوي فربد |


به شانه ام میزن

که برف را تکانده باشد

چه سود

تکاندن برف

از شانه آدم برفی

+ روايت شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 4:0 قبل از ظهر راوي فربد |


همیشه یکی هست

که درد دلت را

بشنود

ولی .....

وای به حال روزی که

همان یکی ، بشود درد دلت

+ روايت شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 7:7 بعد از ظهر راوي فربد |


روزگاری خورشید زندگی من

از پشت پنجره، احساس تو طلوع می کرد

و تپش قلب من

با تپش پنجره ها یکی بود

و من چه بی پروا

عشق و امید را پشت پنجره ها جستجو می کردم ؟

امّا امروز چه شد !

که پنجره ها ؛ برای همیشه بسته شد و خورشید زندگی ام غروب کرد ...؟

+ روايت شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 5:59 بعد از ظهر راوي فربد |


به من آموختند

به چیزی که به من تعلق ندارد

فکر نکنم

ولی

او آمد و ناگهان

تمام فکر و ذهنم شد

بی انکه بخواهم به آمدنش فکر کنم

+ روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 2:25 قبل از ظهر راوي فربد |


بازی روزگار را نمی فهمم

                                   من تو را دوست دارم

                                                              تو دیگری را

                                                                                دیگری مرا

                                             و همه ی ما تنهاییم

+ روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 2:18 قبل از ظهر راوي فربد |


قصه ها این جوری شروع می شود :

یکی بود ، یکی نبود

مهّم نیست ، کی بود

و مهّم نیست ، که کی هم نبود

حیف که هیچ وقت این یکی با اون یکی نبود

.

.

.

.

آره حیف که این یکی با اون یکی نبود

+ روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 2:13 قبل از ظهر راوي فربد |


بوسه یعنی وصل شیرینی 2 لب

بوسه یعنی عشق در اعماق شب

بوسه یعنی لذّت در دلداگی ،لذّت از شب ،لذّت از دیوانگی

بوسه یعنی آغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه یعنی قلب تو از آن من

بوسه یعنی ........ تو همیشه مال من

+ روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 1:25 قبل از ظهر راوي فربد |


یکی بود ، یکی نبود

                          اون که بود تو بودی و اونکه تو قلب تو نبود من بودم

یکی خواست و یکی نخواست

                          اون که خواست ، تو بودی و اونکه نخواست از تو جدا شود ، من بودم

یکی گفت و یکی نگفت

                           اونکه نگفت دوستم داری تو بودی؟

                                 اونکه نگفت جز تو به کسی دوستت دارم

                                                           من بودم ...!

+ روايت شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 1:7 قبل از ظهر راوي فربد |


سلام دوستان می خواستم ازتان یک نظر بسنجم ببینم من چند داستان کوتاه دارم که تا به حال در هیچ کدام از سایت ها نمونه اش یا ندیدم یا خیلی شبیه آن نبوده

خواستم اول ازتان نظر بخواهم ببینم این داستان ها را بزارم یا نه

همینجوری ادامه بدیم در شعر و نثر

این را هم گفتم چون براتان ارزش والائی قائلم

خواهش می کنم نظراتتان را هر چند کوتاه بدهید

+ روايت شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 5:31 قبل از ظهر راوي فربد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

با سلام به تمام دوستان از امشب یک دریچه باز کردم که می خوام جلوی تمام طوفان ها بایستم تا به قله برسم
در این راه داداشم و هستی من داداش ((پیمانم)) خیلی کمکم کرد
پوسته وبلاگ عوض شد و من تصمیم ای شد که پوست بندازیم و داد بزنیم دنیا برو که گیرت میارم و آن زمان من میمانم و تو ته کوچه بن بست!!!
حالا می خوام ببینم کی میاد با من و به جنگ همین دنیا


صفحه نخست
پست الکترونیک



روايت های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388


راويان

فربد

فربد


پیوندها

محفل پروانه
اخبار تیم پرسپولیس و آث مبلان
مهندسی عمران
مسافر
شازده كوچولوي زميني
چند تکه آرزو
آثار بجا يك عاشق
عشقي كه شروع نشده تمام شد
شعرهای ناب ناب
عاشق
هوادار Fc Inter
سکوت بارانی
تا حالا عاشق شدي؟
متنهای عاشقانه و هوای تنهایی
تجــــــــارت الکتــــــــرونیک«محمّد»
خلوت تنهایی من
شاخ دیو را بشکن
عاشقانه
چشمهای تو
عاشقانه ترین وبلاگ ستایشگرانه
غوغای عشق بازان
در انتها
وارث عذاب عشق
شکست سکوت
عاشقانه های یک تنها
اشک برفی
غوغای عشق بازان
موج احساس
هستم و هستیم تا هست پرسپولیس
اول به نام عشق و خداي عشق، دوم به نام تو «نگار»
با تشنگی پیر می شویم
ای کاش عشق را زبا سخن بود «ماندانا»
حسرت
سحرآمیز
نسیم عشق «پریسا»
زندگی یعنی تنهایی «رها»
من و تو « مهندس میثم»
من نیلوفرم !
سکوت ((سمیه))
محبت برای همه
اولین بوسه
در انتها ((فرناز))
زیر نور مهتاب « بومرنگ»
باز عشق آمد و حجاب عقل سوخت
مسافر کوچولو
تنهایی
نیلوفر ناز
یکی یدونه دختر آریائی
درد دل
مهتاب عشق
اولین بوسه
کافی تلخ «مهدی »
فقط به عشق تو
قاب نگاه « سحریا»
هر چی دل تنگم می خواد,می گم «شعله»
کیانایی که عشقش نازنین است
40 و خل
گنجینه مهر ((کوشا مهر))
ستارگان درخشان «شیما و شقایق»
عشقه دست نیافتنی «مهسا»
بچه های ایرونی «محمّد»
نسیم سحر
كلبه عشق
شور عشق
دلتنگی های شبانه
عشق/ نتیجه فوتبال / رئال مادرید /تنهایی
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
حرف و سکوت
شعر واژه های ویولت بر ایوان «بنفشه»
مهتاب عشق«مهتاب»
آشنايي از حرير« آمنه»
خدا هم عاشق است
اتاق افكار و احساسات «محمّدرضا »
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin