تبليغاتX
فراری از جاده
فراری از جاده

بریدن آسانترین راه برای رسیدن است
منوي اصلي
صفحه اصلي
پروفايل مدير
عناوين وبلاگ
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيكي

درباره وبلاگ
با سلام به تمام دوستان از امشب یک دریچه باز کردم که می خوام جلوی تمام طوفان ها بایستم تا به قله برسم
در این راه داداشم و هستی من داداش ((پیمانم)) خیلی کمکم کرد
پوسته وبلاگ عوض شد و من تصمیم ای شد که پوست بندازیم و داد بزنیم دنیا برو که گیرت میارم و آن زمان من میمانم و تو ته کوچه بن بست!!!
حالا می خوام ببینم کی میاد با من و به جنگ همین دنیا
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
نويسندگان
فربد
فربد
کد هاي جاوا

براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد :


سهراب نپرسد ( )

من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند

 آرام گل بگو گل بشنو

 هرکسي مي خواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست.

 شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد:

 دگر خانه دوست کجاست؟


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط فربد |
برای تولد پدرم 5 آذر(سالروز استواری و هدفدار شدن من در نور خدا) ( )

امروز روز ديگري است روزي كه به نام تو و در كنار تو نشستم و صدف ها را براي زيبايي شبمان كنار هم قرار داديم ، امشب شب ماست شب تنهاي شكسته كه مي خواهد جان بگيرد و در بهشت برين خدا ساقدوش تو باشم امشب مالكيت هر دو جهان را به نام من زدند به نام مني كه تماميت خود را فداي تو كردم امشب مرگ را باور ندارم تماميت زندگي نام ما را فرياد مي زنند مي خواهم دريا سكوت كند !

بس است ديگر هياهو امشب تو سوار بر كشتي رويا هايم آمدي اينهمه هياهو براي گم نكردن تو بود پس الان كه در آغوشت گم شدم ديگر جهان بايد سكوت كند

آغوشت امشب براي من است براي تمام دلتنگي هايم براي تمام هجران هايم براي تمام در آغوش كشيدن گريه هايم كه فقط تو مي تواني آنرا جبران كني

چگونه ؟

چشمهاي مهربانت كه  من را پيدا كردند چگونه معجزه مي فروشند كه الان نمي دانند چگونه ؟

من كه مي دانم اين غريبه را باور داري از غصه نمي هراسي از گريه نمي ترسي اخر تو فرشته اي از سوي خدا هستي كه تمامي كارهايش مقدس است امشبم را كه در كلبه من مهماني درياب كه فردا را بي تو باور ندارم گريه نكن مي خواهم چشمهاي باز زيبايت را ببينم مي خواهم بر سر هر كوه يكبار فرياد من بزنم و سه بار كوه فرياد بزند كه دوستت دارم

باز مي آيم تا فرصت ها را غنيمت بدانم چون براي ديدنت دريا ها را بهم دوختم تا كس نتواند بينمان فرياد بزند امشب مي گويم ببار بارون ببار كه من و تو را غسل دهد و براي در هم بودن امشب دلم خسته است و دل تو پذيراي دل خسته اي است كه باران خدا براي تو غسل داده و حال كه صدايش را مي شنوي ديگر دستي نيست كه بتواند ما را از هم دور كند ...

روزها به خود گفتم چه دردي است در ميان جمع بودن به خود نهيب مي زدم كه برپا شو تا هنگامي كه در زير خورشيد پوست و وجود من را مي سوزاند ولي دل را دوري تو مي سوزاند ولي امروز گفتم امروز آخر شبي كه تو در آن باشي شب نيست آن شب خورشيدي چون تو بر من مي تابد كه فريادش تويي و سياهي را از من فراري مي دهد پس :

در شب بيداري تو تمامي دردها آرام گرفتند و شادي ها غصه و زخم هايم را مرهم پاشيدند امشب ديگر شب آخر نيست اين ستوني كه برايم زدي از بالاترين ستونهاي آسمان بلند تر است چون پر ازآينه اي است كه تجلي گاهش به سمت خدا و نورش براي من و توست امشب چه با صدا و چه بي صدا و بي هيچ وابسته اي نامت را مانند تيري بركمان آرش كمانگير ايرانيان مي گذارم و همراه با خدا مي فرستم تا جهان را سيقل بزند و نام و يادت را در آنها آرام گيراند و بداند زجر كشيده ام چه هديه بزرگي از سوي خدا داشت و آن تير بر قلب من باز فرود آيد تا من را بر تخت حكمت خدا و در آغوش تو بدوزد !

آري عادت داده خيال تو، كه تنها نشوم ياد من هم نكني باز به يادت هستم مي داني چرا ؟

اري وجود ياد آورم با وضو از نفس هاي تو سيقل پيدا مي كند امروز باران مي باريد و من به شيشه اي كه هر لحظه باران آن را مي شست صورتم را لم داده بودم و در اين تفكر كه چه كس مي تواند نقش تو را در من بشورد ؟ آري اين سئوال براي من جوابي ندارد چون تو از آن مني ...

سينه ام را باز كردم تا تو بداني جز تو كسي در من نيست آخر اين دل براي تو آتش مي گيرد و من را هر دفعه به گلستان كي برد و باز بر مي گرداند به معراج خدا

امشب صداي هجران دل را چه عاشقانه مي شنوي ! امشب تمامي جام ها از عشق بينمان را پر مي كنم و براي صلابت تو آنها را سر مي كشم پس بگشا از بگشايش زمانه كه اين ديوانه تنها از تو اميد ياري دارد امشب تمام چتر ها را خواهم بست مي خواهم گلبرگي باشم كه در وجود تو آرام مي گيرد و مانند سيم برقي كه قطرات باران در آن براي ماندن تقلا مي كنند براي بودن با تو تمام نيرويم را صرف كنم تمامي پرده ها را امشب براي تو كنار خواهم زد و مي دانم كه تو مي آيي و من در تو آرام و آهسته آرام مي گيرم


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط فربد |
برای تولد مادرم 15 آبان (سالروز دین و دنیای من) ( )

و آنگاه كه در طلوع سپيد تو، ديدم كه كاسه هاي شكسته رهگذران خسته را با جام بخشايشت پر مي كني دريافتم هنوز اميد را مي توان باور داشت

 خستگي را خسته كرد...

 پس كومه وجودي خويش را پياده كردم تا بتواند براي به تو رسيدن آماده شود ،هنوز مي توان نگاه خسته چوپاني كه عاشقانه بي آنكه گوسپندانش بداند از انها مراقبت كند را پرستش كرد ،هنوز گرگ گله مي تواند دور بماند از من و تو زيرا كسي نگهدار ماست كه عاشقانه دوستمان دارد

و من بيشتر از گذشته قدر لحظه لحظه تو را مي دانم لحظه هايي كه به عشق تو سپري شد ، لحظه هايي كه براي رسيدن به تو از درياي مغرب گذشتم و دريا با تمامي امواجش كه مانند شلاق استبدادي بر من مي زد نتوانست ذره اي نا اميدم كند زيرا خود را به چوپاني سپرده بودم كه براي يافتن و نگه داشتن گله اش از هيچ كمكي دريغ نمي كند.

آري ،امروز روز ديگري است روزي كه مي خواهم تمامي شاخه هاي گل مريم را برايت قرباني كنم.

امروز تمام شد و امشب آمد اري امشب با باران آمد از ابر پرسيدم دليل گريه ات در شب رسيدن به يارم چيست ؟

چه گفت ابر جز راز عشق

ابر را باور كردم چون يقين داشتم براي رسيدن به درياي كرامت مهربانيت بايد خالي شد از هر چه جز تو است پس خود را خالي كردم و تنها كالايي كه برداشتم عشق تو بود و ياد نام آور تو

امشب مي خواهم هنگام باريدن باران كنار ساحل بروم و با باريدن باران اسمت را كنار ساحل دريا در روي ماسه هايي كه آسمان آنها را غسل داده بنويسم

من يارايي ندارم كه تنها بنويسم پس خدا را به كمك طلبيدم تا بنويسد ..

آخر مي خواهم چيزي باشد كه تو را هر لحظه بوسه باران كند كه از جنس انسان نباشد...

مي خواهم دريا امواجش را براي بوسه باران تو بفرستت ، مژده اي ! پري هاي دريايي با زيباترين لباس هايشان به پيشوازت بيايند !

تو را دوست دارم و مي دانم خدا نيز گريه هايم را به پيشواز آمدنت پاس مي دارد آخر ديگر ذره اي از ريا در اين اشكها نيست چون فقط تو را فرياد مي زند ، حال تو مي خواهي نشنو من فرياد مي زنم شايد زمين فريادم را بشنود و با زلزله اي تو را به خود آورد نمي گويم دوستت دارم نمي گويم كه مي پرستمت مي گويم مقدسي هستي كه بعد از  صاحب حق پرستيدنت هم كم است آخر امشب سند بودنت را به نام من زدند امشب تمامي سكوتت را نمي دانم چگونه بايد جبران كنم زماني كه حتي درختان سروي كه در برابر چله زمستان ذره اي سر خم نكردند چگونه شد كه با شنيدن نامت سر خم كرد و شكست ؛

حال ببين من چگونه در برابرت دارم طاقت ميارم چون تو را مانند نوري مي دانم كه تو آنرا در من تاباندي حال كه دير رسيدم مگر جرم بزرگي دارم كه دير آمدم اگر دير آمدم چه عيبي دارد حال كه آمدم براي با تو نغمه خواندن آمدم (دوستت دارم)

آري دوستت دارم بيش از صداي پرستو ها كه براي آمدن بهار 600000 كيلومتر پرواز كردند تا آمدن بهار را مژده دهند ببين فرياد من را كه چه گونه به تمسخر مي گيرند ولي چه عيبي دارد كساني به تمسخر مي گيرند كه در اين وادي راويانان شب پرستان هستندو نمي دانند عشق ميانمان چه معنايي دارد آنها مي گويند : كه حديث آشنايي جرم است و آري اين كور دلان را به وادي فراموشي سپردم چون همواره در تله لو گهواره به من يادآوري مي كردي كه بي وفايي جرم است و اين را تو در گوش هايم جاي دادي آري چه بسيار حرفهايي كه بخاطر تو به جان سپردم پس حالا بيا و من را در اين انتظار سبزت  بر چمنزار زندگي ام هستي باش براي علت معلولم...

سالها انتظار سبزت بس است مي دانم كه از هاله نور كه خدا به من وعده داد مي آيي پس روز آمدنت را طلا كوب اذهان عموم مردم جهان مي كنم...


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 4:12 بعد از ظهر توسط فربد |
برخیز و می بریز ( )

برخیز و می بریز که پاییز می‌رسد بشتاب ای نگار که نشاط نیز می‌رسد یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون دور از دیار و یارم و پاییز می‌رسد

 ساقی بهوش باش که بیهوشی‌ام دواست افسوس باده خاطره انگیز می‌رسد تا بزم هست جمله حریفند

 وهمنفس هنگام رزم کار به پرهیز می‌رسد تا یاد می‌کنم ز اسیران در قفس اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد

 گرمیوه امید نیامد به دست ما دست شما به در دل آویز می‌رسد

برخیز و موج را به نگون ساری‌اش مبین دریادلا که نوبت آن خیز می‌رسد


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط فربد |
به خدا می ارزد ( )

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

 و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد دفتر قلب مرا وا كن و نامی بنویس سند عشق به امضا شدنش می ارزد

 گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم كوشش رود به دریا شدنش می ارزد كیستم ؟ …

باز همان آتش سردی كه هنوز حتم دارد كه به احیا شدنش می ارزد با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

 دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد نگهش دار،

به موسی شدنش می ارزد سال‌ها گرچه كه در پیله بماند غزلم صبر این كرم به زیبا شدنش می ارزد


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط فربد |
سخن مگو ( )

وقتی که خواب نیست،ز رویاسخن مگو....آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو

پائیزهابه دور وتسلسل رسیده اند......ازباغ های سبزشکوفا،سخن مگو

دیری است دیده غیرحقارت ندیده است.....بیهوده ازشکوه تماشا،سخن مگو

یادازشراب ناب مکن،آتشم مزن.....خشکیده بیخ تاک،حریفا!سخن مگو

چون نیک بنگری،همه زو بیوفاتریم....بامن ز بیوفایی دنیا،سخن مگو

باآن که بسته است به نابودی ات کمر.....ازمهر وآشتی ومداراسخن مگو

آری هنوزپاسخ آن پرسش بزرگ......باشام آخراست ویهودا،سخن مگو

این باغ مزدکی است،بهل باغ عیسوی....حرف ازبشربزن،زچلیپاسخن مگو

ظلمت صریح باتوسخن گفت،پس تو هم.....باشب به استعاره و ایما،سخن مگو

خورشیدمابه چوبه ی اعدام بسته شد......ازصبح وآفتاب دراین جاسخن مگومگو

                                                         هدیه برادر بزرگوارم استاد محمودی از سایت شعرهای ناب ناب


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط فربد |
وفا به وعده هایم ((درست بخوانیم بدون خنده)) لطفا ( )

سلام دوباره به تمام دوستانم

خیلی وقت بود قرار گذاشتم که چند داستان کوتاه به نتایج آن را براتون بزارم امروز ۹ داستان را گذاشتم شاید باید مانند سریال می کردم ولی من به بازی زیاد علاقه ندارم سعی می کنم درست بازی کنم

این ۹ داستان پر از پند است امیدوارم شما به دیده خنده آن نگاه نکنید و عمقی به آن نگاه کنید

دوستدار شما

(( فربد))


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط فربد |
درس نهم ( )

 

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته، ادعا نداشته نباش.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط فربد |
درس هشتم ( )

 

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند.


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط فربد |
درس هفتم ( )

درس هفتم

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟ مرد: آره.زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره. زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخريمدوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره. مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم. خداحافظ.مرد: خداحافظ. بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر توسط فربد |
درس ششم ( )

 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد. دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن.

 


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط فربد |
درس پنجم ( )

 

يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن! يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند.


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط فربد |
درس چهارم ( )

 

من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ……………!

من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط فربد |
درس سوم ( )

 

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون - رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد.


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط فربد |
درس دوم ( )

درس دوم

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر
روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»

نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدی.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط فربد |
درس اول ( )

 

يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم ... منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»

نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط فربد |
تقدیم به کسی که می داند چقدر دوسش دارم و عاشقشم ( )

کاش چونان شمع می توانستم بر بالینت بسوزم تا به تو گرمی ببخشم ،

چو نان پروانه دورت بگردم تا از تو پرستاری کنم

و چو نان بلبل عشق را برایت بسرایم تا درد ها و غمها را فراموش کنی

ولی افسوس شمعی دور از تو ام که سوختنم را فایده ای نیست

پروانه ای که می گردم

ولی بیهوده ...

و بلبلی خاموش که باید سکوت کند .!


+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط فربد |
... و رفت ( )
آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت

                                                     واژه امید از چشمان من دزدید و رفت

او که عمری با غزل های دلم خو کرده بود

                                                     عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت

کوچه گوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش

                                                     هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت

دفتر غم های من در پیش چشم ش باز بود

                                                     خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت

گر چه او مرهم نشد بر زخم های قلب من

                                                      روی زخم کهنه ام مشتی نمک پاشید و رفت

گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود

                                                                   وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط فربد |
هدیه سبز رها خانم به سایت ( )

سازنده‌ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن
پرمعني‌ترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر
عميق‌ترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.
بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش.
سركش‌ترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن.
خودخواهانه‌ترين كلمه من است... از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.
با نشاط‌ترين كلمه کار است ... به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش
سازنده ترين كلمه صبز است... براي داشتنش دعا كن.
روشن ترين كلمه امید است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين كلمه حسرت است ... آن را نخور.
تواناترين كلمه دانش است .... آن را فراگير
محكم ترين كلمه پشتکار است ... آن را داشته باش.
سمي ترين كلمه شانس است ... به اميد ان نباش.
لطيف ترين كلمه لبخند است ... آن را حفظ كن.
ضروري ترين كلمه تفاهم است ... آن را ايجاد كن.
سالم‌ترين كلمه سلامتی است ... به آن اهميت بده.
اصلي ترين كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
دوستانه ترين كلمه رفاقت است.... از آن سوء استفاده نكن.
زيباترين كلمه راستی است ... با آن رو راست باش.
زشت ترين كلمه دورویی است ... يك رنگ باش.
ويرانگر ترين كلمه تمسخر است ... دوست داري با تو چنين شود؟
موقررترين كلمه احترام است .... برايش ارزش قايل شود.
آرامترين كلمه آرامش است ... به آن برس.
عاقلانه ترين كلمه احتیاط است ... حواست رو جمع كن.
دست و پاگير ترين كلمه محدودیت است .... اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت ترين كلمه غیر ممکن است .... وجود ندارد.
مخرب ترين كلمه شتابزدگی است ... مواظب پلهاي پشت سرت باش.
تاريك ترين كلمه نادانی است ... آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترين كلمه اضطراب است ... ان را ناديده بگير.
صبور ترين كلمه انتظار است .... منتظرش بمان.
بي ارزش تري كلمه بخشش است ... سعي خود را بكن.
قشنگ ترين كلمه خوشرویی است ... راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه پاکیزگی است ... اصلا سخت نگير.
رساترين كلمه وفاداری است .... سر عهدت بمان.
تنها ترين كلمه گوشه گیری است ... بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
محرك ترين كلمه هدفمندی است ... زندگي بدون هدف؛ روي آن است.
و هدفمند ترين كلمه موفقیت است.... پس پيش به سوي آن

هدیه سبز رها خانم به سایت  (http://www.jazireye2.blogfa.com/)


+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط فربد |
شاید یک کسی ( )
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ،

 شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه

 و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،

مطمئن باش يه كسي شب ها

 به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني

نمی بینی ولی گرمای قلب اون است که می زاره بری شاید کلام عشق همینه یکی که قلبش برای ۲ تا جسم مس تپه بی آنکه دیده بشود


+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط فربد |
باران نمی داند ... ( )
نگاه ساکت باران

 به روی صورتم دزدانه می لغزد

 ولی باران نمی داند

 که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم

 ولی اندر سکوتی تلخ می گریم


+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط فربد |
پاییز دلم مرا به پایان بسپار ( )


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:6 قبل از ظهر توسط فربد |
دیگر قلمم خوشکید ( )

یک عمر نوشتم من ! وای از غم رسوائی

                                                             یک عمر سرودم ، من از دل شیدائی

یک عمر زدم آتش بر این دل تنها من

                                                              تا سوزد  و سازد با تنهائی و بی تابی

یک عمرنوشتم یار ، یک عمر نوشتم تو

                                                              یک عمر سرودم من تنها نُت رسوایی

آن شور و همه مستی ، آن عشق و همه هستی

                                                               فرسوده و گنگم کرد در بی سر و سامانی

یک عمر نشستم شاید که تو باز آئی

                                                              چشمم به رهت خشکید امّا تو نمی آئی ؟

دیگر شده ام مایوس آخر تو کجا مانده ای ؟

                                                               من مانده ام و یادت در کلبه تنهائی

یک عمر شدم لیلی یک عمر شدم شیرین

                                                                شاید که رسد از راه مجنونی و فرهادی

امّا اصف و حسرت ، این ها همه اوهام است

                                                                دیگر تو نمی آئی؟ ..... دیگر تو نمی آئی؟

امشب شب آخر بود ، دیگر قلمم خشکید

                                                                قلبم ز تپش ایستاد ؛ روحم ز تنم بگریخت

فردا سر خاک من بازم تو نخواهی بود

                                                                می دانم و می سوزم ... می میرم و می دانم


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط فربد |
میان رفتن و ماندن ( )

میان رفتن من و ماندن دو راهی و تردید

                                                       حکایت من و تو داستان دو بید

و از خودم گله دارم که ساده دل بستم

                                                        از کسی که دل مرا نفهمید

تمام دیشب و امروز فکر می کردم

                                                        به فرصتی که دوباره نمی شود تمدید

چهار شنبه گرمی دوباره می آید

                                                        دلم هوای تو را کرد و شعر های سپید

دوباره ثانیه ها بی تو تنگ می گذرد

                                                        بغض یخ زده ای می کند مرا تهدید

یکی نمانده و یکی مانده ، آه امّا حیف

                                                        کلاغ قصه ما هم به خانه اش نرسید


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط فربد |
غم بی اندازه ( )

به شانه ام میزن

که برف را تکانده باشد

چه سود

تکاندن برف

از شانه آدم برفی


+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:0 قبل از ظهر توسط فربد |
وای به روزی که ... ( )
همیشه یکی هست

که درد دلت را

بشنود

ولی .....

وای به حال روزی که

همان یکی ، بشود درد دلت


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 7:7 بعد از ظهر توسط فربد |
امروز ! چه شد؟ ( )
روزگاری خورشید زندگی من

از پشت پنجره، احساس تو طلوع می کرد

و تپش قلب من

با تپش پنجره ها یکی بود

و من چه بی پروا

عشق و امید را پشت پنجره ها جستجو می کردم ؟

امّا امروز چه شد !

که پنجره ها ؛ برای همیشه بسته شد و خورشید زندگی ام غروب کرد ...؟


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط فربد |
او آمد ( )

به من آموختند

به چیزی که به من تعلق ندارد

فکر نکنم

ولی

او آمد و ناگهان

تمام فکر و ذهنم شد

بی انکه بخواهم به آمدنش فکر کنم


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط فربد |
بازی روزگار ( )

بازی روزگار را نمی فهمم

                                   من تو را دوست دارم

                                                              تو دیگری را

                                                                                دیگری مرا

                                             و همه ی ما تنهاییم


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط فربد |
یکی بود و یکی نبود 2 ( )

قصه ها این جوری شروع می شود :

یکی بود ، یکی نبود

مهّم نیست ، کی بود

و مهّم نیست ، که کی هم نبود

حیف که هیچ وقت این یکی با اون یکی نبود

.

.

.

.

آره حیف که این یکی با اون یکی نبود


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:13 قبل از ظهر توسط فربد |
مطالب پيشين
سهراب نپرسد
برای تولد پدرم 5 آذر(سالروز استواری و هدفدار شدن من در نور خدا)
برای تولد مادرم 15 آبان (سالروز دین و دنیای من)
برخیز و می بریز
به خدا می ارزد
سخن مگو
وفا به وعده هایم ((درست بخوانیم بدون خنده)) لطفا
درس نهم
درس هشتم
درس هفتم




پيوندها
قالب وبلاگ
سيستم مديريت لينك باكس
محفل پروانه
اخبار تیم پرسپولیس و آث مبلان
مهندسی عمران
مسافر
شازده كوچولوي زميني
چند تکه آرزو
دل من یه دریاست پر از موج و تلاطم
عشقي كه شروع نشده تمام شد
شعرهای ناب ناب
عاشق
هوادار Fc Inter
متنهای عاشقانه و هوای تنهایی
تجــــــــارت الکتــــــــرونیک«محمّد»
خلوت تنهایی من
شاخ دیو را بشکن
عاشقانه
چشمهای تو
عاشقانه ترین وبلاگ ستایشگرانه
غوغای عشق بازان
در انتها
وارث عذاب عشق
شکست سکوت
عاشقانه های یک تنها
اشک برفی
غوغای عشق بازان
موج احساس
هستم و هستیم تا هست پرسپولیس
اول به نام عشق و خداي عشق، دوم به نام تو «نگار»
با تشنگی پیر می شویم
ای کاش عشق را زبا سخن بود «ماندانا»
حسرت
سحرآمیز
نسیم عشق «پریسا»
زندگی یعنی تنهایی «رها»
من و تو « مهندس میثم»
من نیلوفرم !
سکوت ((سمیه))
محبت برای همه
اولین بوسه
در انتها ((فرناز))
زیر نور مهتاب « بومرنگ»
باز عشق آمد و حجاب عقل سوخت
مسافر کوچولو
تنهایی
نیلوفر ناز
یکی یدونه دختر آریائی
درد دل
مهتاب عشق
اولین بوسه
کافی تلخ «مهدی »
فقط به عشق تو
قاب نگاه « سحریا»
هر چی دل تنگم می خواد,می گم «شعله»
کیانایی که عشقش نازنین است
40 و خل
گنجینه مهر ((کوشا مهر))
ستارگان درخشان «شیما و شقایق»
عشقه دست نیافتنی «مهسا»
بچه های ایرونی «محمّد»
نسیم سحر
كلبه عشق
شور عشق
دلتنگی های شبانه
عشق/ نتیجه فوتبال / رئال مادرید /تنهایی
نوشته های تنهاترین پسر دنیا
حرف و سکوت
شعر واژه های ویولت بر ایوان «بنفشه»
مهتاب عشق«مهتاب»
آشنايي از حرير« آمنه»
خدا هم عاشق است
اتاق افكار و احساسات «محمّدرضا »
يكي يه دونه دختر «فرشته»

SHophaa
Far30Mobile
فروشگاه شاپ ها
قالب وبلاگ- آموزش فتوشاپ
پرتال موزيک
طراح قالب
طراح : مهرداد شكري نسب
Pars Template
TakTemp .com
Template By : www.ParsTemplate.Blogfa.com l TakTemp.com l ShopHaa.com | 3Music.ir